و من در برابر آینه ، هنر بی رحمانه ای را تمرین کردم
که دیوی در دم تولدم به من آموخت
نیاز به درد برای خلق هوس های حقیقی
نیاز به خونین کردن رنج
خاراندن زخم .
بودلر / رساله سنت بوو
احتمالاً واپس زدگی اخیر ناشی از ته نشین شدن حقیقتی در دل جامعه ماست
شاید اگر به زبان اروتیک تحلیلش کنم به نظر فحش ناموسی بیاید ولی
من می دانم که چه عقده ای است این ابداع حقیقت
سایه یک مهندسی فاشیستی جامعه مان را نوازش میدهد و من هنوز قلم هایی را
می یابم که مهجور است از قلم زدن در نفی آن
(یونگ) می دانست که چقدر زود ما انباشت حافظه تاریخی مان را از دست
می دهیم که می گفت :
انسان ، ناطق فراموشکار است بصورت هیستیریک .
من و تو خودِ این تاریخ لعنتی هستیم که از سوم دبستان در پاچه مان است .
به یاد بیاور که اگر تو هم الان به سکون برگزار کنی ریاست جمهوری فاشیسم
آنان را و عزاداری سرخ ما را ، می شوی
همان حاکم کرمانی که لطفعلی خان زند را به تیغ آقا محمد خان سپرد.
اینجا ایران است و من می نالم از سوختن ها و سوزاندن ها !
اینجا سرزمین مادرانی است که با لگد از آنان استقبال شد .
تاریکی محزون در برابرمان قامت کشیده
تاریکی که به تازگی مهر سادات را هم به تزویرش آلوده است
و اینجا ایران است ، جای تولدی فردی که به مراتب از آنفلانزای خوکی
خطرناکتر است
سرزمین دکترای فاشیست
راستی لطفعلی خان را راحت تر له کردی یا آن ده هزار جفت چشم را !؟
و فقط خدا احدیتم را درک کرد
نمی دانم قهوه ای که با هم بودیم تلخ تر بود یا حرف های تو، تو که می دانی به ما هم بگو !
کسی اینجا نیست ، دنبال که میگردی ؟؟!

