تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت - وقتم کن که بگذرم از

حقیقت یک بیماریست

یک بیماری مانند مرگ ؛ هر دو برای انسان قطعی است . غافل از انکه درمان دارند.

از سر تمسخر می خواهم بدانم

تمسخر نه ، تمنای به سخره گرفته شده !

تمامش کن

می رسم به یک احساس متعالی

احساسی متعالی که زوال نگیرد و غم غربت ننشیند بر محرابش.

دنیا را باید برعکس و وارونه دید

دیدن درک معانی است برای جمع

می دانی

می فهمی

دیری نمی گذرد که تلخی مزاح را با دیدن درک کنیم.

اینجا همه چیز بوی رفتن میدهد

رفتن برای نماندن

دور می شوم از یکتایی

خواهم گذشت از

از کلماتی که رمز عبورند به تاریکی نادانی

درکم کن

می فهمی

می دانی


همه چیز برعکس شد ، ولی ته نکشید

هنوز هم با روشنایی درگیری ؟!

عبور کنم از این همه نبودن های بودن گونه! (با خود غالباً محترمم بودم ، مثلاْ)

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 7:49 |