تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت - حال که دیوانه شدم ، می روی !
 

بازگشتی ناشیانه به در گاه خداوند ، به همین سادگی !

 

من – زندگی – صدا – نگاه – حرف – علاقه – پنهانی – کسی – بی کسی – خاطره

 رفتن – آمدن – خوردن – گرییدن – خندیدن –دعوا –محبت – بودن – بودن – بودن ...

و دیگر نه بودن ...

کلمات چه دنیای عجیبی دارند ! کنار هم نشستنشان می تواند سر نوشت دنیایی را عوض کند .

دنیا تنگ تر شده

جدی می گویم . راه که می روم احساس می کنم شانه هایم به مرز های دنیا

 می سابد.

همه چرا به مسخره می گیرید .

 مسخره است به نوعی ، البته !

 


 

دلم تنگ شده برای زمان هایی که دنیا انقدر تنگ نبود .

تنها بودن را هم از کنج دلم گرفته اید .

متنفرم از تمام چراغ های روشنی که محصول تطبیق مریض گونه مدرنیته و سنت بود .

شورا را هم تحویل دادیم ، نمی دانم به اهلش یا نا اهلش ...

تحویل دادن هایمان تمامی ندارد " گویا " !

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 18:32 |