این روزهای دانشکده را می بینم که در ایامی نه چندان دور نماد مردن دموکراسی و
حقانیت خواهد شد.
لابرویر می گوید : " ریا رشوه ای است که رذالت به فضیلت میپردازد" و خوب در
اطرافمان ریا را با دو عدد آیه قران به دیوار آویخته اند. همچنان که معاویه قرآن را!
به دار آویختن مشروعیت را به سادگی میتوان دید
دوستانی که گریه ی نای نی سر می دهند و همدم پیاله و باده و می ، می شوند را
امروز به دانشکده با انگشتان دست می توان نشانه داد !
عکس های یادگاری است که باید گرفت از مرگ عقلانیت!
از ترور شخصیت. از ژورنالیسم دون پایه و مخرب که ابتذال را به انضمام حرف ها
سنجاق می کند!
ای کاش که به جای اینکه با نژاد گربه سان ها وارد معامله شویم که در آخر چنگشان
نصیبمان شود با کمی از منطق گفتگو و اکادمی بهمراه طرح بحث تئوریک طرف بودیم!
ای کاش که حریفمان ، حریف رینگ بوکس نبود!
اگر بخواهم یک حرف حساب بزنم!
این است که
به فتوای روح اصلاحات
با پشتوانه ی انباشت تجربه ی مصدق ها و بازرگان ها و خاتمی ها
مرگ فکر گروهی – مرگ وجدان اجتماعی – مرگ شخصیت اصلاح گری را اعلام
می کنم!
ای کاش دون پایگی را به ما هم می آموختند تا رخنه کنیم در چشم کسانی که با
کردارشان شأن اصلاحات را به سخره گرفتند.
دلم می خواهد شعار دهم مرگ بر" خودی" که برتر از دشمن خانه مان را ویران کرد!
تمام شد
حالا با کمال وقاهت برویم و همان پاستیل های آرام بخشمان را نوش جان کنیم!
فاتحه هم لازم نیست!


