تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت

برای یک متولد :

 

ما در هر زندگی شکلمان را عوض می کنیم

در رویا ها دوباره متولد میشیم

ما در مسیر عشق حرکت میکنیم

در آخر جاده دوباره به هم می رسیم

 

برای خودم :

 

کلمه ای نگفتم

 هیچ چیز از من نخواستی

خدا را در تو می بینم

تو سایه  ، تو خورشید

سایه بودن را رها کردم تا تو نبازی

 

برای همه :

 

انتخابم را قهوه ای کردی

متاسف


تو خدا را در من دیدی ، من در تو خدا را

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 13:34 |

حقیقت یک بیماریست

یک بیماری مانند مرگ ؛ هر دو برای انسان قطعی است . غافل از انکه درمان دارند.

از سر تمسخر می خواهم بدانم

تمسخر نه ، تمنای به سخره گرفته شده !

تمامش کن

می رسم به یک احساس متعالی

احساسی متعالی که زوال نگیرد و غم غربت ننشیند بر محرابش.

دنیا را باید برعکس و وارونه دید

دیدن درک معانی است برای جمع

می دانی

می فهمی

دیری نمی گذرد که تلخی مزاح را با دیدن درک کنیم.

اینجا همه چیز بوی رفتن میدهد

رفتن برای نماندن

دور می شوم از یکتایی

خواهم گذشت از

از کلماتی که رمز عبورند به تاریکی نادانی

درکم کن

می فهمی

می دانی


همه چیز برعکس شد ، ولی ته نکشید

هنوز هم با روشنایی درگیری ؟!

عبور کنم از این همه نبودن های بودن گونه! (با خود غالباً محترمم بودم ، مثلاْ)

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 7:49 |
 

بازگشتی ناشیانه به در گاه خداوند ، به همین سادگی !

 

من – زندگی – صدا – نگاه – حرف – علاقه – پنهانی – کسی – بی کسی – خاطره

 رفتن – آمدن – خوردن – گرییدن – خندیدن –دعوا –محبت – بودن – بودن – بودن ...

و دیگر نه بودن ...

کلمات چه دنیای عجیبی دارند ! کنار هم نشستنشان می تواند سر نوشت دنیایی را عوض کند .

دنیا تنگ تر شده

جدی می گویم . راه که می روم احساس می کنم شانه هایم به مرز های دنیا

 می سابد.

همه چرا به مسخره می گیرید .

 مسخره است به نوعی ، البته !

 


 

دلم تنگ شده برای زمان هایی که دنیا انقدر تنگ نبود .

تنها بودن را هم از کنج دلم گرفته اید .

متنفرم از تمام چراغ های روشنی که محصول تطبیق مریض گونه مدرنیته و سنت بود .

شورا را هم تحویل دادیم ، نمی دانم به اهلش یا نا اهلش ...

تحویل دادن هایمان تمامی ندارد " گویا " !

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 18:32 |