می خواهم بروم...!
به جایی که دور باشد از این خاک غریب!
به جایی که نباشم و نباشم برای همیشه!
تو که می دانی چقدر خسته ام دستم را بگیر
مرا هم با خود ببر
می خواهم بروم

می خواهم بروم...!
به جایی که دور باشد از این خاک غریب!
به جایی که نباشم و نباشم برای همیشه!
تو که می دانی چقدر خسته ام دستم را بگیر
مرا هم با خود ببر
می خواهم بروم

هنوزم جای چهار تا انگشت روی صورتم گز گز می کرد!!!
تو یه باغ بزرگ
پیر مردی نشسته بود،چپق به دست،همه میگفتن خداست!!!
داشت به من نگاه می کرد
من که بهش گفته بودم که ضعیفم
فقط می خواستم باشم!
مگه من چی خواستم
همه رفتن !
من موندمو پیرمرد چپق به دست!!!
من موندمو یه دنیا گلایه!
پیرمردم رفت.
هیچی نگفت
فقط آه کشید
نه نگاهی،نه که آهی ...
ولی هنوزم جای چهار تا انگشت ...
من که گفته بودم ...
!!!
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آبی در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
((تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی؟؟!))
همتی کن
بگو ماهیان.حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من می رفتم به سر وقت خدا
...