از واقعیتی می گویم که به چشم من عینی است و دیگری آنرا فرا واقعی میداند. در ساختاری که ما زنده ایم بهای اندیشه چیزی نیست جز اینکه بر صخره باکرگی ها خراش وارد شود. رنج میکشیم از اینکه همه چیز را قدسانی تعبیر کرده اند.این همه تقدس زایی شده عامل تخریب جانمان! در یک تسلسل زنده ایم. دایره ای که اول آخرش پوچی است. به سردابه ای می مانیم که گرم نمی شود از خورشید.