به ترنم به نگاه.با صدایی از ما
برسید از دورم صدایی یا که صلایی آشنا
با ترنم و باران که نگاهم میکرد.سوختن را
صدایش که صدای آسمان بود.ساختن را
نگاهش که چه شد.با منش بود گاهی.با ختن را
و نصیبم همان شد که داشتم
...
دیگر هیچ
به ترنم به نگاه.با صدایی از ما
برسید از دورم صدایی یا که صلایی آشنا
با ترنم و باران که نگاهم میکرد.سوختن را
صدایش که صدای آسمان بود.ساختن را
نگاهش که چه شد.با منش بود گاهی.با ختن را
و نصیبم همان شد که داشتم
...
دیگر هیچ
ببینی روز و شب دیوانه ی خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه ی خویش
مرا می خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی!
مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را ((زیباتر از مهتاب)) گویم.
تنت را ((در میان چشمه ی نور))
شبانگاهان مهتاب شویم.
مرا می خواستی تا نزد مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم.
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
مرا می خواستی. اما چه حاصل!!
برایت هر چه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود!
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهی دگر زین زندگانی
آتش جهل است وین راه طولانی.مبادا ما را...
در ره دریا نبودم موجی خرو شان بر رود
قرارم در برکه ای ساکت و خاموش.مبادا ما را...
در آسمان آبی و نیلوفری.ندیدم سایه بان آرزو
تکیه گاه ابر خوزشید است.داغ است و فراق.مبادا ما را...
در ره وصل یار می شکنم در شکن پیچ به راه
این چنین سر در گریبانی و تنهایی و اشک.مبادا ما را...
دیده از یارم نگیرم تا که هستم هرگز.هرگز
دیده ی یارم بر دیگری.وای خدایا.مبادا ما را...
عاشق آن سیب سرخم که در جوی لحظه هاست
دزدان قافله را در دیار ما مدار.مبادا ما را...
خاک پای یار را بر دیده فکنم تا روز ابد
دل سنگین یار را بر من مخوان.مبادا ما را...
آهویی دوان بودم در دشت آرزویش از روز ازل
دشت را در اندیشه ی شکار مدار. مبادا ما را...
دیده ام پر از اشک است و آه است و فغان...
دیده ی شاعر را خونبار مگردان.مبادا یار را...
...
بار غمت می کشم از همه دنیا خوشم
من هستم همان که بودم
من هستم همان که هستم
تا آنجا خواهم بود که دیگر پایان خجالت زده شود از حضورم
من هستم همان که بودم
حتی نگاهم را از دیگران گرفته ام و به پشتم خیره نمانده ام
همین را که هستم دوست دارم
دوست دارم با شم حتی اگر در تفکیکم باز بمانید
من همینم....
برای بودن تنها دلیلم همین است که من هم هستم
هر چند که کمم قدیمیم گمم!
...
من هستم و هر روزم با طلوعت نورانی است
پس درکم کن
بسیار زمانی است که من در حال درکم
من هستم
آن که با نگاهش مرا هم می بیند دوست دارم
آن گاهان که کسی با منم نیست تنها اوست که با نگاهش مرا هم
می بیند.
آن گاهان که در زیر بارانم همان لحظه های ناب نمناک
همان حسه سرد که باران را سر می زند
نمی گوید که سنگ است نمی گوید که سنگ می شود فقط میگوید که... تا همیشه برای من است .
دوست دارم آن زمانی را که او می گوید من هم هستم
دوست دارم در میان سرما آتشی هم با شد ولی بیشتر از آن دوست دارم که من آتش گیرم
کاش تمام لحظه ها برای من بود
می خواهم آن باشم و هیچش نباشم
می خواهم آنم باشد و تمام من باشد
و این است لحظه ی امید و التهاب
و چه سردم و چه گرم است
و مرا با خود برد ومنم در ره آن تا بوده باشم خواهم بود و چه سختم بود
دوست دارم شیرینیه اورا...
این است گناه من
این است گناه او
این است تمام ما
ولی تا ابد دوست دارم.