تبليغاتX
غرقی تو دریا ولی تشنه است دلت
اپیزود اول

زمان ما هم به اخرش رسید.

تو این مدتی که میدونستم که (دارم دریم) می شم از چند نفر خواستم که یه ذره

من رو به راه راست دعوت کنن و یه ذره با فحش هایی که غیرت آدم رو بالا پایین کنه از

 من استقبال کنن ولی دریغ از یه تو سری ملس !

خیلی ناراحت شدم که آنقدر هویج بودم که حتی فحش دادن هم ... ای دل غافل

راستش رو بگم خیلی دلم می خواست که حالا که همه رو (گیم اور)کردم با رفتنم

یه متن توپل بنویسم که خیلی آدم رو حالی به حالی کنه ولی خب ، اونم

 مثه بقیه کارام از سر باز کردم .

اونایی که میدونن من چه آدمی هستم مطمئنم که دلشون برام تنگ نمی شه ولی

 اونایی که تنگ میشه رو به اونایی که نمیشه دایورت می کنم که از

 معلوم الحال فاصله بگیرن !

اپیزود دوم

دیکتاتور ر‌‌أی من رو پس بده !!

روزهای گرم بهاری - هنوز از یادمان نرفته-اون روزها ندیده بودیم-

ما هوای غم گرفته

نمی دونستیم تو سرما ، گل یخ بسته میمیره -

ابر خاکستری یک روز روی ماه سبز رو می گیره

اپیزود سوم

پسرم اونجا حواست باشه که بقیه رو از راه به در نکنی !!

فرازی از توشه پدری به پسری

اپیزود پنجم

در اپیزود چهارم یک سری احساسات سقط شده وجود داشت.

احساسی که تکرار شدگی افکار نا متناهی است .

اپیزود آخر

دلیل من را نمی دانی و از ندانستنت خوشحالی ، خوشحالم !

[geburt.jpg]

 


وقتی دل می باختیم عاشقونه - فک می کردیم دلمون همیشه عاشق میمونه ، نمیمونه!!

از همه بای بای (نخ سوزن) از تو ، تو ، تو ،تو  و تو !

خوداشون متوجهن!

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 17:34 |

و من در برابر آینه ، هنر بی رحمانه ای را تمرین کردم

که دیوی در دم تولدم به من آموخت

نیاز به درد برای خلق هوس های حقیقی

نیاز به خونین کردن رنج

خاراندن زخم .

بودلر / رساله سنت بوو

 

احتمالاً واپس زدگی اخیر ناشی از ته نشین شدن حقیقتی در دل جامعه ماست

شاید اگر به زبان اروتیک تحلیلش کنم به نظر فحش ناموسی بیاید ولی

 من می دانم که چه عقده ای است این ابداع حقیقت

سایه یک مهندسی فاشیستی جامعه مان را نوازش میدهد و من هنوز قلم هایی را

 می یابم که مهجور است از قلم زدن در نفی آن

(یونگ)  می دانست که چقدر زود ما انباشت حافظه تاریخی مان را از دست

 می دهیم که می گفت :

 انسان ، ناطق  فراموشکار است بصورت هیستیریک .

 

من و تو خودِ این تاریخ لعنتی هستیم که از سوم دبستان در پاچه مان است .

به یاد بیاور که اگر تو هم الان به سکون برگزار کنی ریاست جمهوری فاشیسم

 آنان را و عزاداری سرخ ما را ، می شوی

همان حاکم کرمانی که لطفعلی خان زند را به تیغ آقا محمد خان سپرد.

اینجا ایران است و من می نالم از سوختن ها و سوزاندن ها !

اینجا سرزمین مادرانی است که با لگد از آنان استقبال شد .

تاریکی محزون در برابرمان قامت کشیده

تاریکی که به تازگی مهر سادات را هم به تزویرش آلوده است

و اینجا ایران است ، جای تولدی فردی که به مراتب از آنفلانزای خوکی

خطرناکتر است

سرزمین دکترای فاشیست

راستی لطفعلی خان را راحت تر له کردی یا آن ده هزار جفت چشم را !؟


 

و فقط خدا احدیتم را درک کرد

نمی دانم قهوه ای که با هم بودیم تلخ تر بود یا حرف های  تو، تو که می دانی به ما هم بگو !

کسی اینجا نیست ، دنبال که میگردی ؟؟!

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 17:4 |

برای یک متولد :

 

ما در هر زندگی شکلمان را عوض می کنیم

در رویا ها دوباره متولد میشیم

ما در مسیر عشق حرکت میکنیم

در آخر جاده دوباره به هم می رسیم

 

برای خودم :

 

کلمه ای نگفتم

 هیچ چیز از من نخواستی

خدا را در تو می بینم

تو سایه  ، تو خورشید

سایه بودن را رها کردم تا تو نبازی

 

برای همه :

 

انتخابم را قهوه ای کردی

متاسف


تو خدا را در من دیدی ، من در تو خدا را

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 13:34 |

حقیقت یک بیماریست

یک بیماری مانند مرگ ؛ هر دو برای انسان قطعی است . غافل از انکه درمان دارند.

از سر تمسخر می خواهم بدانم

تمسخر نه ، تمنای به سخره گرفته شده !

تمامش کن

می رسم به یک احساس متعالی

احساسی متعالی که زوال نگیرد و غم غربت ننشیند بر محرابش.

دنیا را باید برعکس و وارونه دید

دیدن درک معانی است برای جمع

می دانی

می فهمی

دیری نمی گذرد که تلخی مزاح را با دیدن درک کنیم.

اینجا همه چیز بوی رفتن میدهد

رفتن برای نماندن

دور می شوم از یکتایی

خواهم گذشت از

از کلماتی که رمز عبورند به تاریکی نادانی

درکم کن

می فهمی

می دانی


همه چیز برعکس شد ، ولی ته نکشید

هنوز هم با روشنایی درگیری ؟!

عبور کنم از این همه نبودن های بودن گونه! (با خود غالباً محترمم بودم ، مثلاْ)

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 7:49 |
 

بازگشتی ناشیانه به در گاه خداوند ، به همین سادگی !

 

من – زندگی – صدا – نگاه – حرف – علاقه – پنهانی – کسی – بی کسی – خاطره

 رفتن – آمدن – خوردن – گرییدن – خندیدن –دعوا –محبت – بودن – بودن – بودن ...

و دیگر نه بودن ...

کلمات چه دنیای عجیبی دارند ! کنار هم نشستنشان می تواند سر نوشت دنیایی را عوض کند .

دنیا تنگ تر شده

جدی می گویم . راه که می روم احساس می کنم شانه هایم به مرز های دنیا

 می سابد.

همه چرا به مسخره می گیرید .

 مسخره است به نوعی ، البته !

 


 

دلم تنگ شده برای زمان هایی که دنیا انقدر تنگ نبود .

تنها بودن را هم از کنج دلم گرفته اید .

متنفرم از تمام چراغ های روشنی که محصول تطبیق مریض گونه مدرنیته و سنت بود .

شورا را هم تحویل دادیم ، نمی دانم به اهلش یا نا اهلش ...

تحویل دادن هایمان تمامی ندارد " گویا " !

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 18:32 |

این روزهای دانشکده را می بینم که در ایامی نه چندان دور نماد مردن دموکراسی و

حقانیت خواهد شد.

لابرویر می گوید : " ریا رشوه ای است که رذالت به فضیلت میپردازد"  و خوب در

اطرافمان ریا را با دو عدد آیه قران به دیوار آویخته اند. همچنان که معاویه قرآن را!

به دار آویختن مشروعیت را به سادگی میتوان دید

دوستانی که گریه ی نای نی سر می دهند و همدم پیاله و باده و می ، می شوند را

امروز به دانشکده با انگشتان دست می توان نشانه داد !

عکس های یادگاری است که باید گرفت از مرگ عقلانیت!

از ترور شخصیت. از ژورنالیسم دون پایه و مخرب که ابتذال را به انضمام حرف ها

سنجاق می کند!

ای کاش که به جای اینکه با نژاد گربه سان ها وارد معامله شویم که در آخر چنگشان

نصیبمان شود با کمی از منطق گفتگو و اکادمی بهمراه طرح بحث تئوریک طرف بودیم!

ای کاش که حریفمان ، حریف رینگ بوکس نبود!

اگر بخواهم یک حرف حساب بزنم!

این است که

به فتوای روح اصلاحات

با پشتوانه ی انباشت تجربه ی مصدق ها و بازرگان ها و خاتمی ها

مرگ فکر گروهی – مرگ وجدان اجتماعی – مرگ شخصیت اصلاح گری را اعلام

 می کنم!

ای کاش دون پایگی را به ما هم می آموختند تا رخنه کنیم در چشم کسانی که با

کردارشان شأن اصلاحات را به سخره گرفتند.

دلم می خواهد شعار دهم مرگ بر" خودی"  که برتر از دشمن خانه مان را ویران کرد!

تمام شد

حالا با کمال وقاهت برویم و همان پاستیل های آرام بخشمان را نوش جان کنیم!

فاتحه هم لازم نیست!

+ نوشته شده توسط مرتضي در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:34 |

چقدر زود کهنه شدیم!

جور دیگری بود برایم همه چیز!

اما ذهن من کجا و واقعیت پیرامونم کجا

بادباک هایم را میخواهم


 پ. ن :نمیدانم این یک هفته ای که بر من گذشت ، چگونه گذشت! آنقدر خوب بود

 که باورش هم توهم است!

چقدر زود میگذرد!

چقدر زود کهنه میشویم

ولی دوست داشتنی کهنه میشویم

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:16 |

این جا همه چیز خاموش است.

گویی که اطرافیان به حالت(سایلنت) در آمده اند .

نه اینکه بد باشد ها ، تعجبم از این است که کجا حرف هایشان را می زنند که

 برای ما (کلر هیزتوری)شده اند!

خب این هم یک جورش است دیگر!

خدا به داد برسد آن موقع که همه چیز فعال می شود.

زمانه غریبی است آن هنگام که دگر هیچ کدامتان معنایی نداشته باشید

 برای دنیایم.


نوشته :جاي دوستان خوب به جاست كه بدخلقي هايم را هم به ديده لطف

مي نگرند .

 كه اگر اينچنين نبودند كه هيچ دوستي نداشتم.

با تشكر از تمامي قلي ها که از دبير قلي شروع شده و به خودم قلي ختم

مي شود.

 

+ نوشته شده توسط مرتضي در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 3:23 |
بی تفاوت خواهم بود

                              بی تفاوت تر از آنچه که یادم کنید.

            رد پاهای درگیری هایم به جا مانده

به جا مانده در این میان،دلشورهای دوست داشتنی برای هیچ

                                      اهمیتی ندارد!

                                   مدعیم نیستید دیگر

                           در فریب هایی که خوردم ، همدستتان بودم.

این هم مهم نیست

دنیایی خواهم داشت از توهمات خیال انگیز.

دنیایی خالی از همه شما

میان دنیای من با شما فاصله ایست بس هولناک

هولناکترین فاصله ها

مثل سوختن یک کبریت

یا پایان یک فیلم درام

                               هرگونه که فکر کنیم

                                                     پایان خوشی نداشتیم

                                                { کات }


پ.ن : در گذر روزگار ، روزگارمان نمی گذرد.

پ.ن : بدنبال معنا نمیدوم ، اهمیتی هم ندارد.

پ.ن : دست خودم نیست ، یادها!

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 18:56 |

 خلاصه  می شوم در فلسفه های بی در و پیکر

در یک ردای بی رویت

در رویاهای مغشوش و پدیده ی سر درد و تهوع.

در هر آنچه که می باید فسیل میشد ولی از شانس (دیییید) نشد!

خلاصه میشوم میان متن

از متن من تا درک تو

دنیای کوچکی است

همه ما را به آنجا که نباید لینک دادند!

دچار باید بود اگر زمزمه میان دو حرف را به یاد آورد


شگفت آورترین سفر دنیا را داشتم !

سفر در لجن زار خودم به مدت ۱۲ ساعت

زمانیکه سایر نویسندگان  را به آفساید حساب کردیم

 از کافکا>کوئیلو>یوسا به   چایی و توت رسیدن رمز رستگاریست!

 

رستگاری معکوس از پایین به بالا

+ نوشته شده توسط مرتضي در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 17:36 |